چقدر بد است که حس می کنم به هیچ جایی، به هیچ کسی، به هیچ فکری تعلق ندارم. دیشب بعد از یک پیاده روی طولانی رفتم و سه لیوان بزرگ آب هویج خوردم. دایی (فروشنده مغازه با سبیل های پر بار) لبخند می زد و می گفت: امروز خیلی تشنه بودی ها. وقت رفتن نه مثل دخترها(/عروسک ها) یی که آنجا بودند و آرام آرام آب میوه شان را مزه مزه می کردند و به صورت پسری که ایستاده بود مقابلشان لبخند و حجم انبوهی از عشوه می پاشیدند و اخر کار صدا نازک می کردند که: مرسی دایی، بلند شدم و وقت بیرون آمدن دستم را به نشانه تشکر توی هوا به سمت دایی پرتاب کردم با یک لبخند و او هم دو دستش را بالا آورد.
برچسب: من هیچ دوستی ندارم,من هیچی نیستم,من هیچ ندانم که مرا,من هیچم,من هیچ خواستگاری ندارم,من هیچکسم تو که هستی؟,من هیچی بلد نیستم,من هیچکسو ندارم,من هیچ هدفی ندارم,من هیچکسم,
نویسنده: پرهام کوهی