رویا چه دراز می شود
و می رسد به جاده ای میان دو کوه
آن گاه
خش خش علف هاست
در سراشیبی.
"بیژن الهی"
نوشتم: خیلی حسرت شمال و بارون هاش را می خورم. چیزی در حد عقده ای شدن!
عصبانیم چون سفری که دوست داشتم را نرفتم، چون هوا بیش از حد آلوده شده است و می دانم پا بیرون بگذارم به سرفه می افتم. چون باد خشک سرد جولان می دهد و من در سرم خیال یک سبزی نمناک است. چون از خیلی چیزها عصبانیم. چون شاید این 30مین باری است که خواسته ام بروم سفر و نشده است. چون به سرم زده است. چون من امروز ایستادم به مرتب کردن اتاق. می گویم "عصبانی و غمگین و خسته"ام. البته که ترکیب خوبی می شود ترکیب این سه احساس با هم. شاید اسم دیگر این ها خشم باشد؛ نمی دانم. یک روزی فرار می کنم. به همین سادگی.
* خوش بودن خود شدن.
برچسب: خوش بودن,خوش بودن در زندگی,خوش تیپ بودن,
نویسنده: پرهام کوهی