بعضی چیزها را نمیشه نوشت و خیلی چیزها هم هنوز در من ته نشین نشده اند که بتوانم از آنها بگویم. دو سال گذشت. همین قدر تک جمله ای و سوت و کور. صحرایی در درونم بود که از صبح زود که بیدار شدم و رفتم بلیطم را کنسل کردم، یکسر حرف می زد و می خواست بیاید مثلا چیزی بنویسد که "من از دوست بودن آموختم" و بعد خودش را و دوست شدنش را محکوم کند و آرام بگیرد. اما نبود. حرفی نبود. من از دوست داشتن چه آموختم؟ و اصلا مثلا چیزهایی که آموختم چقدر قابلیت تعمیم دادن به دیگری را دارد. شاید تنها چیزی که می توانم بگویم (و گفتنش برایم چقدر سخت است... پذیرفتنش) این است که... من به درد دوست داشتن و این قضایا نمی خورم. همین قدر صادقانه.
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش.
برچسب: ما آزموده ایم دراین شهر بخت خویش,ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش معنی,ما آزموده ایم دراین شهر بخت خویش تفسیر,
نویسنده: پرهام کوهی