بدیش این جاست که می فهمم. لعنت به فهمیدن. دروغ ها را. احساسات را. می بینم. می شنوم. به رویشان نمی آورم اما. به من که ربطی ندارد. وقتی دروغت به خودت ضربه می زند خودت می دانی و خودت. من زندگی خودم را دارم. هزار بار هم که دل پاک کنم باز اتفاق می افتد. عکسی، داستانی، نشانه ای از جایی رخ می نماید. حالم بد می شود. بد یعنی یک حالت به هم خوردگی. من آدم جنگجویی نیستم. در این زمینه نمی جنگم. می گذارم اتفاق ها خود بیایند و بروند. چندان که آمده اند و رفته اند. درست که چیزی از من باقی نمانده است.
دلم می خواد این پست را هزار بار هزار بار آپ کنم. تهش هم یک : خودم می دونستم به صحرای درونم بگم و بعد زبونم را در بیاورم و پشتم را بکنم بهش و بروم.
برچسب:
نویسنده: پرهام کوهی
تاريخ: چهارشنبه
7 مهر
1395 ساعت: 11:51