خرید بک لینک

سلام آقای کامو

امروز توی ذهنم برای شما مدام نامه می نوشتم. یعنی همان وقت که پا توی کتابخانه گذاشتم و مثل همیشه مانده بودم چه کتابی انتخاب کنم. دو سه روز پیش بود یک پیاده روی خیلی طولانی رفتم که تهش سر از کتابفروشی ها در آوردم. توی کتابفروشی مورد علاقه ام رفتم بین قفسه ها و دنبال فلان کتاب گشتم. راستش اینجا تنها مغازه ای است که دوست دارم با فروشنده اش صحبت کنم و برخلاف همه فروشنده های اعصاب خرد کنِ بفرما داخل در خدمتیم اینجا کسی شما را نمی خواهد به راه راست هدایت کند در واقع عجله ای ندارد که پرتت کند بیرون. می دانید من هم هیچ وقت شروع کننده یک مکالمه نبوده ام و برای همین خزیدم میان قفسه ها و گمانم بیش از یک ساعت گشتم و گشتم و نیافتم. جالب اینجاست که وقتی می روم آنجا دلم می خواهد آنقدری پول داشتم که مثلا هر هفته می آمدم یک کتاب می خریدم (نکته: من چند کتاب با هم بخرم نمی خوانم.) اما وقتی به آستان کتابخانه پا می گذارم انگار هیچ کتابی در ذهنم ندارم و اصلا دستپاچه می شوم و توی درفت گوشی دنبال کتاب هایی می گردم که جایی شنیده ام و سیو کرده ام که بخوانم و همیشه وقتی باید توی کامپیوتر سرچ کنم می بینم حس خواندن ندارم. القصه... امروز که پا توی کتابخانه گذاشتم و تنها کسی که توی ذهنم آمد جناب "وودی آلن" بود و انتخاب دو تا از سه تا کتاب هایم را به او اختصاص دادم احساس کردم باید بیایم و برای شما نامه بنویسم.

خوب یادم است "کدامین باد بی پروا. دانه این نیلوفر را به سرزمین من آورد". توی یکی از شب های تابستان که توی ایوان نشسته بودیم و من یادم نیست چه کتابی دستم بود و بابا چه کتابی و نمی دانم چه شد که بابا از صادق خان هدایت حرف زد و بعد که من درخواستی مبنی بر نگاه انداختن کتاب ایشان دادم و بابا اکیدا منعم کرد از خواندن به هدایت خان کشیده شدم و بعد از آن ما با هم آشنا شدیم. از همان سال 81 ته مزه حرف های شما توی جانم بود و خدا می داند من چقدر دیر تغییری را می پذیرم و دیر از آن رها می شوم. من با فلسفه شما زندگی کردم و می توانم بگویم بزرگ شدم و چقدر خوب بود که کتاب هایتان در زمان هایی درست به دست من می رسید. آخرین کتابی که از شما خواندم همان افسانه سیزیف بود و آن بود که به من اجازه داد کم کم... ممم... کمی زندگی را زیباتر ببینم و این تغییر مسیر از سال 89 شروع شد و امروز دانستم که شما حالا در جاده دیگری دارید به زندگی خود ادامه می دهید و من باید برایتان از راه دور نامه بنویسم. همین امروز که بی صبرانه منتظر وودی آلن بودم و دیدم چند سال اخیر کتاب های ونه گات و آلن دو باتن و کلیپ های سوری لند و امثالهم بر مذاق من خوشتر می آیند. کتاب هایی که من احساس می کنم کسی روی جلد کتاب نقش یک دهان نقاشی کرده است. به آخر که می رسیدم می خندد. بلند. حتی مثل ماسک.

من روزهایی با اندیشه هایی بزرگ با شما و داستویوسفکی (وه که چه اسم سختی دارد و من هنوز املایش را نمی دانم و در تلفظ هم یک جوری مثل تپق زدن می گویم... مثل مایکرویو/ مایکروفر که هنوز نمی دانم کدام درست است.) و امثالهم زندگی کردم. گمانم خنده های حالا بعد از آن ها... بد نباشد


ارادتمند شما

یک دوست

برچسب: برسد به دست دوستم ماهی,کتاب برسد به دست دوستم ماهی,دانلود کتاب برسد به دست دوستم ماهی, نویسنده: پرهام کوهی تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 22:56

صفحه بندی